مای رهبر

مشخصات بلاگ
مای رهبر


عاشق شهادتیم دعا کنید برای ما

ما را به اطااعت از ولی زاده اند
با مهر علی شیر محبت داده اند
ما عاشقیم و با مهر حجت خدا مارا
درس عاشقی با حب علی داده اند

شاعر: کربلایی نادر توحیدی کریمی

انشاء الله جزء مطیعین ولایت همراه با
معرفت و بصیرت باشیم

دنبال کنندگان ۲ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
پیام های کوتاه
آخرین نظرات
نویسندگان

۷ مطلب با موضوع «شهید علمدار» ثبت شده است

از خواهران سیّد شنیدم که می گفتند: وقتی که دخترش به دنیا آمد از او پرسیدم: اسمش را چه ابوالفضل علمدارمی گذاری؟ و او خنده کنان در حالی که در حیاط خانه مان می دوید با حالت نوحه و شعار گفت:« یا زینب و یا زهرا ، یا زینب و یا زهرا » بعدها روزی به من گفت: اگر فرزنده پسر بود ، می دانی اسمش را چه می گذاشتم؟ و بعد بلافاصله گفت:« اسمش را می گذاشتم ابوالفضل ، ابوالفضل علمدار . »
  • عاشقان یار

جمعه ها در مسجد امام حسن مجتبی (ع) دعای ندبه توسط آقا سیّد با آن صدای زیبایش برقرار بود بیشتر جمعه ها بعد از خواندن دعا برای فوتبال به محله ی بخش 8 می رفتیم و آقا سیّد با اینکه از درد پایش در ناحیه ی زانو رنج می برد ، امّا با علاقه و خیلی جدّی فوتبال بازی می کرد .در یکی از روزها پیش از بازی فوتبال ، سیّد بچّه ها راجمع کرد و گفت : که بازی خشک و خالی صفایی ندارد، حتما" باید شرط بندی باشد . یکی از بچّه ها گفت:"آقاسیّدشرط بندی؟!از شما دیگر انتظار نداشتیم ." آقا سیّد خنده ای کرد و گفت: "شرط بندی حلال! " بعد آقا سیّد فرمودند:" هر تیمی که بازنده شد برای تیم برنده باید نفری صد تا صلوات بفرستد ."و از آن پس هرگاه بازی برگزار می شد ، یا صلوات دهنده بودیم یا صلوات گیرنده .

راوی:محمد پاشایی

  • عاشقان یار

یکی از بچّه ها می گفت : در مراسم عزاداری معمولا گریه ام نمی گرفت و همواره به دنبال علت آن بودم . روزی موضوع را با سیّد مجتبی درمیان گذاشتم . سیّد در جواب گفت : در این مراسم که من خواندم ، گریه ات نگرفت؟ گفتم: نه،اصلا گریه ام نگرفت . بعد آقا سیّد گفت: من گناهم زیاد است ،من آلوده ام که شما گریه ات نمی گیرد .آن بنده ی خدا گفت :تا آن زمان من با هرکسی درباره ی این موضوع صحبت کردم، می گفتند که چون گناهت زیاد است گریه ات نمی گیرد ، برو خودت را پاک کن تا گریه ات بگیرد . اخلاص و فروتنی سیّد را نگاه کنید که چه تاثیری بر دل آن بنده ی خدا گذاشت که الان همواره یکی از شرکت کنندگان دایمی مراسم هیأت است .

  • عاشقان یار

روز تاسوعا ، جهت برگزاری مراسم زیارت عاشورا همراه با سیّد مجتبی و بچّه های هیات به نیروی دریایی ارتش ، واقع در شهرستان نوشهر رفتیم . من کنار سیّد نشسته بودم و سیّد هم طبق معمول شال سبزش را روی سرش انداخته بود و با سوز و گداز خاصی مشغول خواندن زیارت عاشورا و مداحی و عرض ارادت به آقا اباعبدالله الحسین (ع) و شهدای کربلا بود .بعد از اتمام مراسم ناگهان شال سبز خود را بر گردن من گذاشت . با تعجّب پرسیدم: این چه کاری است ؟گفت: بگذار گردن تو باشد . بعد از لحظه ای دیدم جمعیت حاضر که اکثرا» نظامی بودند بسوی من آمدندو شروع کردند به بوسیدن و التماس دعا گفتن . با صدای بلند گفتم: اشتباه گرفته اید ، مداح ایشان هستند . امّا سیّد کمی آنطرف تر ایستاده بود و با لبخند به من نگاه می کرد .

راوی:محمد درخشی

  • عاشقان یار

ما اگر عاشق جبهه بودیم، به خاطر صفای بچه هایی بود که لذت های مادی را فراموش کردند و اکنون ما نیز چون شماییم. وقتی در خون خویش غلتیدیم و چشم از دنیا بستیم، فکر می کردیم که دیگر همه چیز تمام شد اما این گونه نشد. دردهای شما در فراق ما، دل ما را بیشتر آتش می زند. درست است که ما به هر چه می کنید، آگاهیم؛ اما این بلای بزرگی بود که ای کاش نصیب ما نمی شد. وقتی شما از این و آن طعنه می خورید و لاجرم به گوشه اتاق پناه می برید و با عکس های ما سخن می گویید و اشک می ریزید، به خدا قسم این جا کربلا می شود و برای هر یک از غم های دلتان این جا تمام شهیدان زار می زنند.

دست نوشته ای از مداح اهل البیت : شهید سید مجتبی علمدار

  • عاشقان یار

مدتی باهم راه رفتیم. سید ساکت بود و فکر می کرد. بعد نشست روی خاکریز و دستش را کرد توی خاک و بالا آورد. مشت او پر از خاک بود . رو به من کرد و گفت: « مجید امروز وظیفه من و تو اینه که این خاکریز رو گسترش بدیم و ببریم تو شهرها!»

معنی این  حرف سید را نمی فهمیدم . خودش توضیح دادو گفت:

  • عاشقان یار

 
 

لحظه موعود فرا رسید و معشوقی که قلب تمام مسلمین جهان برای یک لحظه ی دیدارش می تپد در مقابل چشمانم بود، قلبم به شماره افتاد و چیزی نداشتم بگویم، جز همان شعاری که همه می گفتند ...

  • عاشقان یار